|
اندکی
از من:
خوب من در اینجا
که به نوعی یک
صفحه استاتیک
است سعی
دارم که شما
را با زمینه
هایی
از تفکرات و
تبحراتم
شما را آشنا
بکنم. امیدوارم
شما را در این
زمینه به
بهترین نحو
ممکن کمک
کنم .
1- فی
ذکر مقامات
و احوال
برپا نمودن
وبلاگ مانی
علیه رحمته
و الثنا و ....
آن
سلطان بلاگ
نویسی ، آن
شیخ همیشه
آندر لاین ،
آن بهترین
کاربر اینترنتی
، آن استاد
هک و
خرابکاری ، آن بینگالو
معروف ؛
آمده است که
چندی است به
خیل بی
کاران تحصیل
کرده پیوسته
، گویند روزی
او را دیدند
که نشسته و
خیره به مانیتور
می نگریست و
تسبیح می
گرداند و می
گفت :
"یا
وبلاگ .... یا
وبلاگ .... یا
وبلاگ ...
"
مریدان
به گردش
آمدند چون
حالش بدیدند
پرسیدند: یا
مانی این چه
ذکر است ؟
گفت آن است
که چون بیاموزی
محبوب خلق
شوی و پس از
آن وبلاگی
بنا نمود !!
باشد که آیندگان
از آموخت هایش
بهره ای گیرند
و توشه ی
آخرت نمایند
. درود خدا
بر او باد !!
2- بیوگرافی
کامل من :
نام: ZXO003
تاریخ
تولد:
فروردین
ماه یکی از
همین سالها.
محل
تولد: زیر
آسمان و روی
زمین .
قد:
نه چندان
بلند .
وزن: بیش
از اندازه .
موسیقی
مورد علاقه:
حضرت تیستو
، برایان
آدامز، جان
بون جووی، پینک
فلوید (ره)،
حاج حسن آقای
شماعی زاده
( لعنت ا... علیه
)، سیستم آف
اِ داون و
هر چی داپ
داپه .
توضیحات
تکمیلی:
از موقع
ورودم به این
دنیا چیزی یادم
نمیاد چون
اون موقع
سنم خیلی کم
بود و حافظه
ام یاری نمیکند
، اما آنهایی
که یادشان
است میگن در
لحظه ای که
به دنیا آمدی
تمام آسمان
پر از شهاب
سنگ بود و
خورشید
خاموش و
زلزله ای
سهمگین آمد
اما هیچ
تلفات و
خسارتی
نداشت الا
تو {اهواز}
چون بچه ای
با موهای
بور و چشمهای
قهوه ای در
ایران زمین
به دنیا
آمده بود.
البته
خوشبختانه
بعدا هر چی
بزرگتر شدم
موهایم تیره
تر و تیره
تر شد تا اینکه
بالاخره
قهوه ای تیره
شد و کاملا
احساس امنیت
کردم با یک
من ریش اما
چشمهای من
به همون رنگ
ماند و تغییر
نکرد که
نکرد. از
دوران زیر 8
سالگیم هیچی
یادم نمیاد
غیر از اذیت
کردن پدر و
مادرم تا اینکه
بالاخره
عقلم رسید
که بابا بی
وجدان ، اینا
پدر و
مادرتن پیرشون
میکنی میمیرن
ها!!! اونقدر
شر بودم که
تمام فامیل
اذعان دارن
هر وقت قرار
بود بریم
خونشون از 3
ساعت قبلش
عزا میگرفتن.
خلاصه شروع
کردم
احترام
گذاشتن به
پدر مادرم و
رفتم سراغ
مردم آزاری.
مدرسمونو
رو انگشتام
میچرخوندم.
تمام مدرسه
رو به هم میریختم
اما هیچ وقت
نمره
انضباطم از
20 پایین نیومد
چون آب زیر
کاه بودم.
تو راهنمایی
هم همینطوری
بودم ولی
اوج کارم
زمانی بود
که به دبیرستان
رفتم. اگه یه
روز قرار
باشه برم
جهنم
مطمئنم به
خاطر کارهایی
بوده که تو
این دوران
کردم و
بلاهایی که
به سر
معلمامون
آوردم. توی
دوران
هنرستان
بود که فهمیدم
باید به
معلمها هم
احترام
بذارم اما
هر وقت
بخوام میتونم
بهشون دروغ
بگم {به همین
علت 4 بار ریاضی
سه را
افتادم}. یه
قانون هم
داشتم که من
به هیچ کس
دروغ نمیگم
چون کار بدیه
اما دروغ
گفتن به
معلم ها و
مسئولین
مدرسه
اشکالی
نداره.اولین
باری که
عاشق شدم
اواخر یکی
از همین سال
ها بود.
اونم زمانی
بود که
داشتم واسه
پروژه
کوتاهم یک
آلت قتاله
طراحی میکردم.
بعد از اینکه
کارش تموم
شد احساس
کردم که
عاشقشم. با
اولین کسی
که این
موضوع رو در
میون
گذاشتم گفت
عشقهای پست
مخصوص
آدمهای پست
رذل پلید ....
از اونجا
بود که فهمیدم
آدم خوبی که
نیستم هیچی
تازه پست
رذل پلید هم
هستم. اگه
بخوام در
مورد چیزای
مورد علاقم
صحبت کنم باید
بگم که کامپیوتر
رو از همه چیز
بیشتر دوست
دارم چون
ذاتش همیشه
ثابته. دروغ
نمیگه و همیشه
حرفش یکیه.
من عاشق ضد
امنیت و
نوشتن هستم.
بیشتر وقتم
تو زندگی
صرف این دو
تا میشه
البته بعد
از خواب .
3- پی
نوشت :
دوستان به وبلاگ
اینجانب لینک
کنید اگر لینک
نمیدهید
حداقل
آزاده باشید !!
ورود
به سایت
|